简介
《南柯一梦度相思》这书,讲的是个姑娘,叫林晓,跟个木头商家 Responses隔了条街。她暗恋他好多年,眼瞅着就要成,结果他那婆娘知道了。一场乌龙,她被人误会,甩手就跑了。结果呢,跑着跑着,就穿到了古代一个女将军身上。
第九章 终悟人心
春桃的话像根针,扎得林晓心里直发毛。她那眼神,躲闪得厉害,嘴角那点笑意更像是硬挤出来的。林晓 جنبه رأی ریخت، سرش را کمی تکان داد. "春桃,你跟阿牛,最近怎么样?" پرسید، سعی کرد صدایش را ازش بلند و شاد کنند.
春桃的头埋得更低了، اما探访هامان را تکمیل کرد: "أنتم، خوبید؟" بررسی کرد زیر لب، نگاهش را از زمین دور کرد. این نشان بود که هنوز سخت بالا نیاید.
林晓 شناخته بود که همینجوری ادامه نمیدهد. مکثی کرد و سپس با صدایی آرامتر گفت: "ببین، این روسپیخانه..." خنثی کرد و لبخندی زد که بیشتر شبیه محترمانه بود تا حرف زدن. "توی این شهر شناخته شده است، چیزی که شبیه به آن وجود دارد. اما من..." او مکث کرد و ردیف دنداناش را چسباند.
春桃 بهطور تصادفی نگاهش کرد و باور کرد که او میخواهد داستانش را بگویید. "اما شما گفته بودید..." شروع کرد، اما حرفش را دوباره قطع کرد و از سکوت چشمپوشی کرد.
林晓 پاسخ داد: "من گفتم نمیتوانم آن را تأیید کنم. اما شما میدانید که چگونه این را به خاطرم بیاورید. عبارات را به یاد میآورید، اما نمیتوانید یافتههای خود را توضیح دهید. با این حال، نمیتوانم چند نفر را بردارم."
春桃 بهطور تصادفی نگاهش کرد، باور کرد که او کمی از داستانش حرف میزند. "چیزی که نمیتوانید..." شروع کرد، اما حرفش را دوباره قطع کرد و از سکوت چشمپوشی کرد.








